شعر تصادفی!

اول: اينکه ببخشيد که يه هفته شد و من هيچی ننوشتم. راستش جاتون خالی با دوستان همکارم رفته بودیم گردش به بخش ايتاليايی زبان سوييس، نزديکيهای لوکارنو که جشنواره فيلمش معروفه و قسمت هايی از ايتاليا. يه پروژه جالب اونجا ديدم برای ساخت بزرگترين تونل دنيا به طول 57 کيلومتر و بزرگترين ربات دنيا به اندازه 4 تا زمین فوتبال که برای اين کار ساخته بودند. با دوربين عکاسی ديجيتال از نحوه کارش فيلم گرفتم. فردا ميذارم رو وبلاگ و در موردش توضيح ميدم. دو سه روز ديگه هم راجع به کوچکترين ربات دنيا توضيح ميدم که اون رو کامل کرده باشه.

دوم: جواب مساله افراد خالدار که شاهین درست حل کرده بود این جوری بود: فرض کنین یه نفر تو قبیله خال داشته باشه. اون فرد خالدار بقیه قبیله رو میبینه که هیچ کس خالدار نیست ولی چون رییس قبیله گفته اینجور افراد حتما وجود دارند، نتیجه میگیره فقط خودش خالداره و همون روز اول خودش رو میکشه. از طرف دیگه بقیه افراد بدون خال میبینن یه نفر خال داره ولی خودشون نمیدونن خال دارن یا نه. مثل بالا برای خودشون استدلال میکنن که اگه خودشون خال نداشته باشن اون فرد خالدار باید امروز خودش رو بکشه و اگر خودشون خال داشته باشن اون فرد ديگه امروز رو منتظر خواهد موند. اون فرد خالدار روز اول خودشو ميکشه و بقيه ميفهمن که خودشون خالدار نبودن. اين از يکی.

حالا برای دو نفر همين استدلال رو تکرار کنين. فرض کنين دو نفر تو قبيله خال دارن. اونی که خالداره ميبينه يه نفر تو قبيله خال داره ولی نميدونه خودش هم خال داره يا نه. با خودش ميگه اگه من خال نداشته باشم اون فرد خالدار بايد امروز خودش رو بکشه و اگر خال داشته باشم بايد منتظر بمونه. اون فرد ديگه هم همين جور استدلال ميکنه و هر دوشون روز اول رو کاری نميکنن و منتظر ميمونن. در نتيجه ميفهمن که هر دو تا خالدارن و روز دوم خودشون رو ميکشن. اما اونايی که خال ندارن ميبينن دو نفر تو قبيله خال دارن. اونا دو روز صبر ميکنن تا سرنوشت اين دو تا معلوم بشه و چون روز دوم اون دو نفر خودشون رو ميکشن ميفهمن که خودشون خال نداشتن.

به همین ترتیب میتونین برای سه نفر و چهار نفر و ... تکرار کنین استدلال رو. در نتیجه اگه n نفر خالدار باشن تا روز n-1 ام صبر ميکنن و بقيه که خال ندارن تا روز n ام. روز n ام افراد خالدار دسته جمعی خودشون رو ميکشن و از اينجا بقيه ميفهمن که خودشون خال ندارن. يعنی تا صبح روز n+1 فرد خالداری تو قبيله وجود نخواهد داشت. پس تو این قبیله ما 7 نفر خالدار بودن چون تا صبح روز هشتم دیگه فرد خالداری تو قبیله نبوده.

سوم: منتظر یه فرصتی بودم تا وبلاگ دوستام رو معرفی کنم. دیدم همه شون شاعرن و وبلاگ شعر دارن. مونده بودم چجوری ربطش بدم به رباتیک و هوش مصنوعی تا اینکه یه موضوعی یادم اومد:
 چند سال پیش با دوستم فرامرز یه برنامه تستی چند دقیقه ای نوشتیم ببینیم میشه با کامپیوتر شعر گفت یا نه! مساله این بود که دیده بودیم کامپیوتر تو همه زمینه های هنری به کار گرفته میشه الا شعر. از نقاشی و خطاطی گرفته تا قالی بافی و سینما و موسیقی، ولی شعر نه.
شاید بعضی بگن شعر پر از احساسه و نمیشه اون حس رو با فرمول بیان کرد. درسته. شاید شعر یه چیزیه که خیلی به زبان ربط داره و مثل ترجمه ماشینی، ما ایرانیها تنبل بازی در اوردیم. این هم درسته. ولی به نظر شما حتا شعر بند تنبونی هم نمیشه گفت؟
ما اومدیم کار رو خیلی خیلی ساده کردیم. گفتیم فعلا قافیه و ردیف و وزن رو ولش. شعر سپید میگیم! اومدیم یه سری اسم تعریف کردیم، یه سری صفت، یه سری فعل همراه با مخلفاتی مثل حرف اضافه و اینجور چیزا. سری که میگم منظورم مثلا در حد ده پونزده تاست نه بیشتر. بعد انواع ترکیباتی که میشه با این کلمات جمله درست کرد رو گذاشتیم. مثلا یه اسم بعد یه صفت بعد یه فعل یا فعل بعد اسم بعد صفت. یا جملاتی با تعداد کلمات بیشتر. برنامه ساده بود و نيم ساعته نوشته شد.

برنامه یه نوع جمله رو به تصادف انتخاب میکرد. بعد کلماتی رو که لازم داشت از بین انواع مختلف کلمات به تصادف انتخاب میکرد. یه جای جمله رو هم میشکست میبرد خط بعد. حالا تعداد تصادفی از این جملات رو تولید میکرد و کنار هم میگذاشت. ملغمه ای ایجاد میشد که گاهی وقتا میشد به اسم شعر سپید به بعضی از این نوچه شاعرها قالب کرد و گفت مال فلان شاعر معروفه و اون هم به به و چه چه کنه. مثل بعضی از این نقاشی هایی که آدم تو نمايشگاه ها ميبينه و شک میکنه يا خودش خنگه و نميفهمه نقاشی چيه یا اون نقاش نقاشی بلد نبوده.

خلاصه با وجود اینکه تعداد کلمات کم بود ولی بعضی وقتها میشد یه جمله پیدا کرد که حس شعر بودن رو در آدم ایجاد کنه. بر خلاف بعضی شعرایی که حتا یه جمله اینجوری هم توش پیدا نمیشه و آدم تعجب میکنه مغز شاعرش در اون لحظه ی گفتن شعر چقدر مشوش بوده که تونسته یه سری کلمات بی ربط رو هذیون وار کنار هم بذاره. بعضی وقتا از اینجور مزخرفات رو که میشنوم یاد اون برنامه می افتم و کلی خاطراتم زنده ميشه. کافیه یه بار نوار جلال همتی رو گوش کنین! یا مثلا این آهنگ رو  تا به ياد اين برنامه شاعر بيفتين.
اينا رو گفتم که دعوتتون کنم به سایت های زیر سری بزنین. اگه به شعر علاقه دارین مطمئن باشین این سایتها به مزاج شما سازگار خواهند بود:

غزل امروز که غزل های انتخابیش حرف نداره

محمد کاظم کاظمی شاعر افغانی که ظاهرا تو افغانستان وبلاگ مینویسه(ولی نفهمیدم مثل شعرش «غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت    پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت» پیاده برگشت یا نه)

فرامرز حجازی که من چند سال با شعرهاش زندگی کرده ام بخصوص در اتاق 419 بلوک 2 خوابگاه طرشت 3 دانشگاه شریف!

مسلم فدایی که تا من بياد دارم شعر ميگفته! خلاصه روی شعر رو کم کرده.

محسن اشتیاقی که تخصص داشت روی اساتید!!! دماغ بالایی که به شب شعرهای شریف دعوت میشدن و به جای شعر، شر و ور تلاوت میکردن رو آفتابه میگرفت.

مهدی قاسمیان که من نمیدونستم شعر میگه تا چند روز پیش که فهمیدم وبلاگ شبیه تو مال اونه

 و يک وبلاگ جالب ديگه که تازه پيدا کردم و سبک شعرش برای من خيلی جالبه: محمد علی پور شيخ علی

  
نویسنده : مسعود اسدپور ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :