داستانهای عليرضا

من این هفته جمعه دارم میرم ایران و احتمالا تا حداقل دو سه هفته نتونم وبلاگ رو آپدیت کنم. به همین دلیل این چند روزه سعی میکنم حسابی مطلب بنویسم که تلافیش از قبل در بیاد.

برای اینکه جو وبلاگ یه خورده عوض شه بذارین هر از گاهی جریاناتی که توی دانشگاه برای من یا دوستام اتفاق افتاده رو تعریف کنم. یکی از این جریانات که خیلی دوست داشتم راجع بهش بنویسم راجع به دوستم علیرضاست که هر از گاهی دانشکده کامپیوتر شریف رو به هم میریخت.

جالب ترین ماجرا زمانی رخ داد که دکتر م... برای پروژه آخر ترم شبکه، از بچه ها خواسته بود مقاله تحقیقی بنویسه. دکتر م... استاد کار درستی توی ارزیابی کارایی کامپیوترها بود. اما از اونجا که هیچی تو این مملکت نباید سر جاش باشه دو درس شبکه های کامپیوتری و  شبکه های عصبی رو هم اجبارا ارائه میکرد و به طرز فجیعی هم ارائه میکرد. یعنی خب حق هم داشت حوصله این دو تا درس رو نداشت براش هم وقت زیادی نمیذاشت.
فکر کنم از بچه های اکیپ ما، من، مهرداد،  مسعود، محمد و  هشام ترم قبلش همین درس شبکه رو ورداشته بودیم و اون موقع هم از ما مقاله خواسته بود. طبق معمول مقاله ها به ترمهای بعد منتقل میشد. اما یه نکته ای که بچه ها فهمیده بودن این بود که مقاله هایی که تایپ شده بود(مثل مقاله محمد که سرعت تایپش از دست نویسش بیشتر بود!) نمره شون شده بود 90 به بالا از 100 و اگه حجمش زیاد بود شده بود 100. دست نویس ها(مثل مقاله من و مسعود) هم بسته به خطش و حجمش و صحافیش شده بود 80 یا 85. معلوم بود که اصلا نخونده بود این مقاله ها رو.
روز تحویل مقاله همه توی راهروی ساختمان قدیمی دانشکده که الان شده دفتر مطالعات فرهنگی روبروی اتاق دکتر قلیزاده که معروف بود به چهار راه قلیزاده نشسته بودیم که دیدیم علیرضا و محمد رضا دارن مقاله هاشون رو میبرن اتاق دکتر موقر. علیرضا دو تا مقاله دستش بود که قرار بود همون روز تحویل بده. یکیش که مال شبکه بود یکی دیگه اش مال درس ریشه های انقلاب بود و راجع به فراماسونری و این چیزا از یه کتاب کپ زده بود.
این وسط نمیدونم ایده کی بود که گفت علیرضا! باور کن این اصلا نمیخونه مقاله ها رو. بیا برای امتحان هم که شده یه کپی دیگه از مقاله انقلابت بگیر بده به جای شبکه!!!!!. ایده باحالی بود بخصوص برای علیرضا که سرش درد میکرد برای اینجور کارها. اما ریسک کار خیلی بالا بود. اگه استاده میفهمید نمره اش حتما صفر میشد.
اما بهانه جور شد و به نظر معقول هم میومد: حتی اگه استاد میفهمید، میتونست بگه همون روز باید یه مقاله دیگه رو هم تحویل میداده و برگه هاش رو اشتباهی پرینت کرده. چون هیچ استادی حتی به فکرش هم نمیرسه که یه دانشجو بخواد همچین کاری بکنه. تازه کپی مقاله شبکه رو هم داشت.  اینجوری استاد راحت باورش میشد. میگن دروغ هر چه بزرگتر باشه باورش آسونتره.
این بود که علیرضا صفحه عنوان مقاله رو که فکر کنم راجع به آی اس دی ان بود رو گذاشت روی برگه های مقاله فراماسونری و یه طلق خوشگل و شیرازه هم زد بهش و تحویل آقای دکتر داد.

 دو ماه بعدش با شنیدن خبر اعلام نمرات درس شبکه همه هجوم بردیم پشت در اتاق دکتر، علیرضا با ترس و لرز رفت مقاله اش رو از دست دکتر گرفت و سریع زدیم به چاک. با تعجب دیدیم نمره اش شده 95 از صد!!!
اون موقع صداش رو در نیاوردیم تا نمره ها رد شد. بعدش محمد جریان رو برای داییش که دکتر قدسی باشه و اون موقع رفته بود فرصت مطالعاتی، تعریف کرد و بعدش تو جلسه استادا تعریف شد و از اون موقع تا حالا استادا حواسشون رو راجع به این مورد جمع کردن. صد البته دانشجوها طبق معمول متدهای پیشرفته تری پیدا کردن. و این دور همچنان ادامه دارد....

نکته اخلاقی: چون خودم هم انشاء الله در موقعیت این چنینی قرار خواهم گرفت باید بگم تقلب بده ولی از اون بدتر درس دادن استادیه که به دلیل تنبلی استاد یا بد ارائه کردن اون، دانشجو سر کلاسش با علاقه حاضر نمیشه و ميخواد يه جوری رفع تکليف کنه و شر درس رو از سرش کم کنه. حالا تازه ما جزو درس خونها بوديم و از اين کارا ميکرديم (مثلا مسعود الان دانشگاه مريلنده، مهرداد کاليفرنياست، محمد  MIT يه و هشام هم داره شريف دکترا ميخونه) وای به حال بقيه.

اميدوارم خودم موقع درس دادن به اين مشکل دچار نشم.

  
نویسنده : مسعود اسدپور ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢
تگ ها :