هيئت چهارده معصوم

 

حدود ده سال پیش سال ۷۳ توی خوابگاه طرشت ۳ شریف بودم. یادمه تاسوعا عاشورا بود، یه خورده هم هوا رو به گرمی رفته بود. اولین سالی بود که تاسوعا عاشورا رو تهران بودم و نمیدونستم که این دو روز همه مغازه ها بسته میشه. بقیه بچه های هم اتاقی هم یادشون نبود چیز میز بگیرن.

اون موقع بوفه خوابگاه هنوز راه نیفتاده بود و علی آقایی در کار نبود. تمام مواد غذایی که داشتیم روز تاسوعا تموم شد. صبح عاشورا تا به خودمون اومدیم دیدیم هیچی برای خوردن نداریم. حتی یه دونه نون هم نبود. اتاق بغل هم که هم بالکنی ما بودن هیچی برای خوردن نداشتن. شده بود عاشورای واقعی. موندیم هفت هشت دانشجوی گشنه.

هیچ کدوم هم اهل این نبودیم که بریم از هیئت ها غذا بگیریم. یعنی از یه طرف آشنا نبودیم با هیئت ها و رومون نمیشد و از طرف دیگه چون روز تعطیل بود تا لنگ ظهر خوابیده بودیم و ساعت یک بعد از ظهر بود که فهمیدیم ناهار نداریم که اون موقع هم هیئت ها غذاشون تموم شده بود.

تنها چیزی که به فکرمون رسید یخچال های توی راهرو ها بود. تا حالا اين کار رو نکرده بوديم ولی گشنگی بود کاريش نميشد کرد. همه رو سر زدیم. دیدیم گرسنگان قبل از ما همه چی رو درو کرده بودن. میوه ها، مربا ها، تن ماهی ها، تخم مرغها همه ناپدید شده بود. حتی طبقه چهارم که مال فوق لیسانس ها بود و به دلیل دزدی کمتر یخچال ها رنگ و روش بهتر بود هم هیچی نداشت. توی یکی از یخچال ها یه کمی ماست بود اون رو برداشتیم. یه تیکه نون باگت هم مال چند هفته پیش بین نون های کپک زده، سالم مونده بود، ولی عین تخته خشک شده بود. هفت هشت نفری با اشتهای تمام خوردیم ولی بعدش بیشتر گشنمون شد و قار و قور شکممون شروع شد.

تنها چیز قابل خوردنی که مونده بود چای بود. اونهم از نوع چای پشکل نشان یا دومشت نشان خوابگاه(یعنی باید دو مشت چای میریختی تو کتری تا رنگ میگرفت). چای دم کردیم و خوردیم. قار و قور شکممون بیشتر شد.

ساعت پنج و نیم شد یه دفعه بلندگوی خوابگاه اعلام کرد دانشجوهایی که ناهار نخوردن بیان نمازخونه ناهار بخورن!!! برای ما انگار معجزه شده بود. ساعت پنج بعد از ظهر گشنه باشی بعد تو بلندگو اونم تو خوابگاه صدات بزنن بیا ناهار بخور! سریع دمپایی های تا به تای خوابگاه رو پوشیدیم و پریدیم نمازخونه. دیدیم بعله هیئت خوابگاه که اسمش هیئت چهارده معصوم بود رفته بودن سینه زنی و عزاداری شمال تهران تازه برگشته بودن. میخواستن ناهار بخورن. غذا زیاد داشتن بقیه دانشجوها رو هم به فیض رسوندن. جاتون خالی چقدر خوشمزه بود و چقدر چسبید غذاشون!!

راستی اون موقع یه مداح داشتن به اسم احمد عباسی. وقتی من اومدم بچه های نسل های قبل از من میگفتن اونجا بوده. بعدش هم که ما رفتیم شنیدم کارت دانشجویی اش رو یه ده سالی عوض کرده بودن شده بود هم ورودی ما هفتاد و دویی. هنوز هم مثل اینکه میخونه؟ کارش هم خوب گرفته و رقیب حاج منصور شده؟ البته از حق نگذریم صداش بهتر از حاج منصور بود.

  
نویسنده : مسعود اسدپور ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :